تبليغاتX
زخمی از آوار پائیز

        


 

نوشته شده توسط هم قفس در Sun 7 Sep 2008 ساعت 1:53 PM موضوع | لینک ثابت


یک دانه گندم طلایی

 

 

یک توضیح کوچک در باره وبلاگم:  تمام این عکس ها یا نوشته ها تنها کنایه از دنیایی هست که در ان زندگی میکنیم و مربوط به یک نفر خاصی نمیشود

به خاطر این/ این مطلب رو نوشتم که بعضی ها فکر میکنند پست های من مربوط به عشق زمینی هست     با تشکر.

 

 

 

 

 

 

 

روح مانند موجودي است كه در چهارديواري بسته و بدون روزنه اي گير افتاده و در اين شرايط عاشق مي شود.معشوق مانند پنجره اي روي چهارديواري ظاهر مي شود و براي اولين بار نور تجربه مي شود. نور عشق است معبود حقيقي است حضور خورشيد(خدا) در چهارديواري است.
امكان رسيدن از عشق شخصي به تعالي (درك عشق) وجود دارد اما راه آن بسيار سخت و مخاطره آميز و البته سريع و پرشتاب است. براي اين منظور شايد بتوان مراحل عاشقي (سطوح درك عشق شخصي) را تا تعالي در سطوح شوريدگي،دوستي،سپاس و شفقت شرح داد:

شوريدگي، اين اولين مرحله و شورعشق است:
در اين مرحله عاشق شيفته معشوق مي شود. اما قدرت تشخيص عشق را از معشوق ندارد. وقتي از او درباه عشق مي پرسي از معشوق مي گويد او هيچ ادراك و لمس مجزايي از عشق جز معشوق خويش ندارد. در واقع او پنجره را منبع نور چهارديواري خود مي داند پس دودستي به آن مي چسبد.

و معشوق معبود مي شود و عاشق او را عاري از هر عيب و خطا مي بيند. در اين مرحله عاشق نيازمند دوست داشته شدن است. وقتي مي گويد دوستت دارم يعني اينكه خواهش مي كنم دوستم داشته باش.

به زودي اين شيفتگي تبديل به نياز ميشود. نياز به مالكيت، نياز به در اختيار داشتن معشوق. چراكه معشوق سرچشمه و منبع نوري است كه تمام هستي او را تغيير داده است. پس بايد به هرقيمتي شده اورا نگه دارد و از دست ندهد. بي آنكه به روشني بداند تلاش مي كند پنجره را از ديوار جدا كرده و زير تخت خواب خود پنهان كند ترجيحا در چمدان. عاشق اصرار دارد همه نيكي ها را در معشوق ببيند و با اين كار در واقع او را به دلخواه خود تعريف مي كند. اگر به هر دليلي به معشوق دست نيابد شايد تاهميشه در اين رويا بماند اما اگز موفق به تصاحب او شود در يك زندگي مشترك بسياري از چيزهايي كه در او مي ستود تبديل به ايراد ميشود. او تعاريف زيادي براي معبود خود دارد و سخت تلاش مي كند با كنترل معشوق او را در قالب تعاريف مقدس خود حفظ كند. كيفيات نور را از پنجره انتظار دارد. در واقع زماني كه موفق مي شود او را به دلخواه خود به بند كشد پس مدتي به خود مي آيد و مي بيند پنجره زير تختخواب ديگر نور نمي دهد! از آن آسماني آبي تنها مقداري شيشه و آهن بجا مانده. او حاضر نبود معشوقش از خدا كمتر باشد اما در كمال ناباوري درمي يابد او انسان است. وشايد به اين نتيجه برسد كه همه چيز دروغ بود.

در اينجا عشق دردمند است، دردمند نياز به دوست داشته شدن و دراختيار داشتن معشوق. او براي معشوق سعادت را طلب نمي كند بلكه از معشوق سعادت خويش را طلب مي كند.

عاشق به معشوق مي گويد "باش" اما آنگونه كه من مي خواهم باش و مال من باش.
بيشتر عشاق ها در اين مرحله متوقف مي شوند.


دوستي، اين مرحله دوم و شعور عشق است:
در اين مرحله عاشق هنوز به تمايزي ميان عشق و معشوق دست نيافته است. اما اينك خرمند شده و خود را در مقام دوست معشوقش در ميابد. او خود را دوست مي بيند و دوست بهترين ها را براي دوست آرزو دارد. آرزوي آزادي و سعادت. در اينجا عاشق براي معشوق خويش آزادي را مي خواهد و تمايلي به اسير كردن او ندارد. اين مرحله شعورمند شدن عشق است و با تعمق مي توان به آن رسيد. آن بسيار بديهي و ساده است: چگونه خودم را دوست تو مي دانم و ادعا مي كنم دوستت دارم اما آرامش و سعادت را براي تو نمي خواهم؟ و چه اهميتي دارد اگر تو آرامشت را در بودن با ديگري حس كني. همينكه مي دانم خوشنودي سرشار از خوشنودي مي شوم. در اينجا عاشق سعادت خويش را در سعادت معشوق مي بيند( چيزي كه عشاق مرحله اول فقط حرفش را مي زنند). پس طالب سعادت معشوق است نه خويش.
عاشق در اين مرحله نور را از پنچره منفك نمي بيند اما مي داند كه پنجره در همان جا كه هست مي تواند نور ببخشد. واگر آن را جابجا كند ديگر نوري نخواهد داد. پس معشوق را همانگونه كه هست مي خواهد نه آنگونه كه آرزو دارد باشد. او مي داند آنكس كه لمس خدا را به قلب او آورده همين انسان با همين ويژگي ها، ضعف ها و توانايي هاست. پس به معشوق آزادي بودن مي بخشد. معشوق عشق نيست اما تنها امكان حضور عشق است.

عشق در اين مرحله نيز از نياز رها نيست. اما نيازمند داشتن و كنترل معشوق نيست فقط نيازمند حضور و توجه معشوق است. او نيازمند اين است كه معشوق از عشق او آگاه باشد. در اينجا وقتي عاشق به معشوق مي گويد "دوستت دارم" منظورش اين است كه " اجازه بده دوستت داشته باشم". يك بار كه عشق به اين مرحله برسد از اين پس هميشه از اين مرحله آغاز مي شود.
او به معشوق مي گويد "باش" و هرگونه كه هستي باش و متعلق به هركه كه مي خواهي باش ولي اينجا باش.


سپاس، اين مرحله سوم و حضور عشق است.
در اين مرحله عاشق به اولين تمايز ميان عشق و معشوق دست مي يابد. او در ميابد كه پنجره ، نور نيست امكان حضور و تجربه نور است و معشوق نه عشق كه بهانه حضور آن است. او به اولين لمس عشق مستقل از معشوق رسيده است. رسيدن به اين مرحله به ندرت اتفاق مي افتد اما مراقبه بر درد عشق راه كشف آن است. همانطور كه در شرايط عادي احساسي از وجود معده نداريم جز وقتي كه معده درد داريم. لحظه اي هست كه عاشق درمي يابد دردي كه در وجودش مي پيچد و آرزويي جز رهايي از آن ندارد خود عشق است. حضور بلاواسطه خداست. و از آن پس هيچ چيز مانند سابق نخواهد بود.
او ديگر معشوق را نمي پرستد اما با تمام وجود قدرشناس اوست براي امكاني كه حضور او فراهم كرد. قدرشناسي بالاترين شكل ابراز بيروني عشق است.
در اين مرحله قلب مي تواند هم زمان پذيراي بيش از يك عشق ناب باشد با همه گرما و شگفتيش. چرا كه عشق از مالكيت معشوق رهاست. چهار ديواري مي تواند پنجره هاي متعددي را برخود ببيند چرا كه اصل نور است نه پنجره.

وجود عاشق تحت هر شرايطي سرشار از سپاس نسبت به معشوق است. عاشق از اينكه معشوق وجود دارد سپاسگذار خداوند است حتا اگر هيچ ارتباطي با معشوق نداشته باشد. حتا اگر او نداند. و در اينجا و قتي عاشق مي گويد "دوستت دارم" يعني اينكه "دوستت دارم"
عشق در اين مرحله دردمند نيست و از نياز رها شده است. اين عشق غني است و سرشار از بخشش و انتشار. دهنده است نه گيرنده. اما كماكان حول محور من است.

او به معشوق مي گويد باش، هرگونه كه مي خواهي باش و متعلق به هركسي كه مي خواهي باش و هركجا كه مي خواهي باش، اما فقط باش.


شفقت، اين مرحله چهارم و مرحله خود عشق است.
در اين مرحله چهار ديواري فرو مي پاشد و جز نور باقي نمي ماند.
اين مرحله عشق بودن است نه عاشق بودن. جرياني كه ميان عاشق و معشوق جاريست. هر عاشق و معشوقي ،... . مرحله عبور از من است...

و اجازه ندارم كه بيش از اين از شفقت عشق بگويم. نگفته اند من نيز نگويم...
عشق باشيد
.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط هم قفس در Wed 16 Jul 2008 ساعت 12:53 PM موضوع | لینک ثابت


هم قفس...


 

نوشته شده توسط هم قفس در Sun 6 Jul 2008 ساعت 0:57 AM موضوع | لینک ثابت


یار بی وفا

 شعر : هم قفس

رفتی ای دل ز دیار دوستان تا بشنوی صدایی از دلها نا امید برگشتی تا بر همگان بگویی عشق دگر باره مرد بنویس یار بی وفا با لبخندی از عشق بنویس

 در این دوران لیلی مجنون میکشد

گفتی میری تو

فدای تو من

توی این دنیا

مجنون تو من

یار بی وفا

چشم خیس من

نگاه سردم

دنبال حرفات

اشک تو چشمام

شوق دیدنت

دیوار دستات

التماس من

گرمیه دستات

یادم نمیره

شیشه ی تاریک

عکس تو خیسه

تو قاب چشمام

جاده ی تنها

یار بی وفا

چشم خیس من

 


 

نوشته شده توسط هم قفس در Tue 1 Jul 2008 ساعت 11:30 PM موضوع | لینک ثابت


حرف اول...

جدایی 

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم


من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

 

بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

 


 

نوشته شده توسط هم قفس در Thu 12 Jun 2008 ساعت 1:10 PM موضوع | لینک ثابت


تشنه زمزمه

 

 بهروز ياسمي

 

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي چشمه جاري اندوه دلي دريايي است چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين به خداوند كه معشوقه من بالايي است اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

 


 

نوشته شده توسط هم قفس در Thu 12 Jun 2008 ساعت 12:12 PM موضوع | لینک ثابت


.:. کاش پاییز بودم .:.

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم...


كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم...

برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد...

آفتاب ديدگانم سرد می شد...

آسمان سينه ام پر درد می شد...

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد...!

اشک هايم همچو باران...

دامنم را رنگ می زد...

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم...!!

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم...!

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی...

در كنارم قلب عاشق شعله می زد...

در شرار آتش دردی نهانی...

نغمه من...

همچو آوای نسيم پر شكسته...

عطر غم می ريخت بر دل های خسته...

پيش رویم... چهره تلخ زمستان جوانی...!

پشت سر... آشوب تابستان عشقی ناگهانی...!

سينه ام... منزلگه اندوه و درد و بدگمانی...!

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم...

 


 

نوشته شده توسط هم قفس در Wed 11 Jun 2008 ساعت 10:9 PM موضوع | لینک ثابت


بسوزد خانه لیلی و مجنون!!!

 

بسوزد خانه ي ليلي و مجنون كه رسم عاشقي در عالم انداخت اگر ليلي به مجنون داده ميشد دل هيچ عاشقي رسوا نمي شد .

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري* من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم *شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام .


فقط او را صدا کردم نیامد/ تمام شب دعا کردم نیامد/ به من گفت باید با وفا بود / به عهدش هم وفا کردم نیامد/

 

اگر روزي مُردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم .

 



 

نوشته شده توسط هم قفس در Wed 11 Jun 2008 ساعت 5:12 PM موضوع | لینک ثابت


حرف آخر...

جدایی سخت است

سخت تر از وارد آمدن تبر بر تن درخت

دشوار تر از آتش بر بال پروانه

جانکاه تر از فشار  دندان تیز گرگ  بر گلوی نازک بره ای

مرگبار تر از دست گلچین بر شاخه گل های بهاری

و کشنده تر از خنجری بر قلب

سخت است بودن بی تو

سخت است نگاه کردن به عکس هایت و تنها در آغوش کشیدن یادت

تلخ است  لحظه های نفس گیر  هجران

ولی هرگز با این همه سختی و تلخ کامی و فرسودگی جان و روح

لحظه ای عشق تو از  روح و خاطر و جان من دور نیست

و اگر پشیمانم از آن روزهایی است که تو را نمی شناختم

جاودانه در قلب من زیست کن

و آتشی که در دلم برافروخته ای شعله ور تر از باد 


 

نوشته شده توسط هم قفس در Wed 11 Jun 2008 ساعت 10:58 AM موضوع | لینک ثابت


script src="http://www.clocklink.com/embed.js">